خانه / داستان کوتاه

داستان کوتاه

دیدن خدا

دانشجویی به استادش گفت: استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم آن را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلماً شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید…

ادامه نوشته »

دل داشته باش …

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت ، کتابی را خریداری کند همراه کتاب یک بیسکوییت هم خرید. او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

ادامه نوشته »

استفاده از نقاط ضعفمان در زندگی

کودکی ۱۰ ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جدا بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند! در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد !

ادامه نوشته »

شیر و گرگ و روباه

شیری در جنگل آهویی را شکار کرد. گرگ و روباهی هم از دور پیدا شدند. شیر به گرگ دستور داد که آهو را پوست کنده و آماده خوردن نماید. گرگ اجرای امر کرده و پس از لحظاتی شیر از گرگ پرسید. گوشت آهو را آماده و تقسیم نمودی؟ گرگ جواب داد: بله قربان.

ادامه نوشته »