محمدرضا

فرق عشق با ازدواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی… شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

توضیحات بیشتر »

گفتگوی جرّاح قلب با مکانیک اتومبیل

استاد مکانیک داشت سرسیلندر یک ماشین هوندا را باز می کرد که چشمش به یک جراح مشهور قلب افتاد که به داخل تعمیرگاه می آمد. جراح داخل شد و منتظر ماند تا مکانیک بیاید و نگاهی به ماشینش بیندازد. ناگهان مکانیک با صدای بلند گفت « سلام دکتر، می خواهی یک نگاهی به این موتور بیندازی؟ »

توضیحات بیشتر »

کره ۹۰۰ گرمی

مرد فقیرى بود که همسرش کَره مى ساخت . زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت: ما …

توضیحات بیشتر »

بهشتیان و جهنمیان

ﯾﮏ ﻣﺮﺩِ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ، ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺖ : “ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ! ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﭼﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ؟” ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻭ ﺩﺭ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ؛ ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺍﺗﺎﻕ ﯾﮏ ﻣﯿﺰ ﮔﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻇﺮﻑ ﺧﻮﺭﺵ ﺑﻮﺩ؛ ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺁﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ .

توضیحات بیشتر »

معلم پسرک را صدا کرد تا انشایش را که موضوعش علم بهتر است یا ثروت را بخواند. پسرک گفت ننوشته. معلم با خط کش پسرک را تنبیه کرد پسرک در حالی که دستهایش قرمز شده بود زیر لب گفت :آری ثروت بهتر است, چون اگر پول داشتم دفتر میخریدم

توضیحات بیشتر »