خانه / داستان کوتاه / دعوت پدر به شام

دعوت پدر به شام

پسر به بابا : بابا میشه بپرسم شما ساعتی چقدر پول در میارین ؟
پدر : تو نباید دخالت کنی توی این مسائل ! ولی من ساعتی ۱۰ هزار تومان در میاریم.
پسر : بابا میشه ۵ هزار تومان ازت قرض بگیرم ؟
پدر : برای این پرسیدی ؟ نه نمیشه تو پول نیاز نداری ( با حالت عصبی )
پسر را بدون اینکه چیزی بگه سرشو میندازه زیر و میره توی اتاقش … پدر با خودش فکر کرد “چرا من عصبانی شدم ؟ ” باید بفهمم واسه ی چی بچه ی ۱۰ ساله ۵ هزار تومن پول میخواد !
در اتاق پسر باز شد …
پدر : پسرم ببخشید عصبانی شدم بیا این ۵ هزار تومن اما اول بهم بگو واسه ی چی میخوای این پولو؟
پسر در حالی که ۴ هزار تومن پول از زیر بالشتش بیرون میاورد … : پدر پولم کمه … میشه بهم تخفیف بدی ؟
پدر با تعجب : تخفیف ؟ واسه ی چی ؟
پسر : میشه بجای ۱۰ هزار تومن ۹ هزار تومن بگیرین و ۱ ساعت مال من باشی فردا شب ؟ میخوام فردا شب با هم شام بخوریم …
پدر سرشو زیر انداخت و اشک از چشماش سرازیر شد…

درباره ی محمدرضا

همچنین ببینید

استفاده از نقاط ضعفمان در زندگی

کودکی ۱۰ ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *